تنهاییم
این جا
همه گوش هایشان را گرفته اند
و اشتباه میکنند
ومن فریادی میشوم
از جنس فلس های تو...
تنهاییم
این جا
همه گوش هایشان را گرفته اند
و اشتباه میکنند
ومن فریادی میشوم
از جنس فلس های تو...
نمی دانم دردهایم را کجا جا گذاشته ام؟
که اینطور کورمال کورمال
در حیاط
فاحشه خانه ی پیری
سینه خیز
به دنبالش میگردم؟
۲...
باردارم
باردار دردی که
بدجور مرا زاییده
زاییدیم
وتراشید مرا
در دستان تو
که هیچ گاه آدم نبودی
۳...
انگشت مردی
در مغزم می چرخاند
تاته
درد گرفته
آن جایی که نامش خداست !
هر تکه ات به دست دخترانی
با چشمان پولکین و تن ماهی وار .
که ناخن هایشان
در موی گندیده ات گیر کرده
و تنها تکه ای که از تو
برایم باقی ست
عوعوی سگی میشود
در شب ترسناک کوچه ام .
وقتی چسبندگی لبانت جای پای اشکانم را می شست.
دستانم را حلقه می کنم دور پاهایم .
غمگینم هزار بار غمگین تر از غول بی شاخ و دم جنگل ها!
ترسناکم اما تو ترسناکتری که داغی دستانت سر میخورد روی پستان های زن استخوانی.
دود می شوم میروم هواااا.
بی رمق افتاده ای زیر باد کولر .
جایی برای ریشخند کردنت ندارم.
پایم را پس میگیرم ومی روم بیرون تا در ته جوبی آهنگین
جسدی پیدا کنم به نام خودم.
چقدر این وسایل خاک گرفته اند !
مجسمه ها خواهرانم میشوند وقتی اشک های سردشان بدرقه ی راه روسپی هاست
پول خردها را از زمین جمع میکنم...یک سکه می اندازم درون قهوه ات
تا گیر کند در گلویت .
تا من وفرش وشیر آب
نبینیم تنت لایه لایه پوست می اندازد
و مثانه ات می گندد در هوای مرطوب شب .
در حیاط خانه ات چالی میکنم به اندازه ی یک کلید وچند تارمو
من چه تلخ از خانه ات میروم بیرون
تا دیگر لبت انگشتان پایم را لمس نکند هزار بار... .
گم می شوم لای کف ها در لوله ی حمام .
همه ی شب ها جیغ می شود میرود در گوشم
این روزها تنها دوستم پشه ی ناتوان چراغ مطالعه است که ده سانتی متر بیشتر نمی پرد.
اما من آنقدر وسیعم که بی این پشه گوشه ای کز میکنم .
دراز میکشم ... قد من به اندازه ی تمام خیابان های عمرت دراز است و
من کف پوشی شده ام که از رویم عبور کرده ای بارها...
بدون آنکه بدانی دود غلیظی هربار گلویم را از تو پر کرده !!!
دستانم تهی شد
خاطره ها
هر کدام خطی بود بی پایان
تو چشمت را می بستی و
اشک های من سنگ میشد
ایم و به سوختن آن زل زده ایم چقدر آرام می سوزد آیا تا به حال دقت کرده
اید که شعله ی شمع چقدر می لرزد؟ شاید سردش است شاید از تاریکی
می ترسد یا شاید از نگاه های مستقیم ما خجالت می کشد دلم می خواهد
او را نوازش کنم اما چه میشود کرد!
راستی من و او یک نقطه ی مشترک هم داریم من با اکسیژن زنده ام و او هم
برادرم جلویش می ایستد و با دستش شکل خرگوش در می اورد
و من با سایه ی خرگوش روی دیوار دوست میشوم اما در یک چشم به هم
زدن سایه محو میشود شعله هم همینطور زیرا برق آمده است و مادرم
مهتابی را روشن کرده
پ ن :این یادداشت مال بچگیام بود![]()