کودکانه


برق رفته.

شمعی کوچک را روی میز گذاشته ایم و دورش جمع شده ایم

  سوختنش را تماشا میکنیم

آرام میسوزد ...محو شعله های لرزانش میشوم

شاید سردش است شاید از تاریکی میترسد؟!

یا از نگاه های مستقیم ما خجالت میکشد

دلم میخواهد او را نوازش کنم  اما...

راستی من و او یک نقطه ی مشترک داریم

من با اکسیژن زنده ام و او هم.

برادرم جلویش می ایستد و با دستانش شکل خرگوش میسازد

من با خرگوش روی دیوار دوست میشوم .....

اما در یک لحظه خرگوش غیب میشود 

شعله هم همینطور

برق آمده ومهتابی زورش بیشتر است!

 

 *این یادداشت نیز بر کودکی ها میباشد*