مونولوگ 1
تک تک سلول های بیمارت را میپرستیدم
و در هرزگی تن زمختت غرق تفکر بودم
که خودت پرتم کردی در سطل آشغال !
وزنم کم شده غمم اضافه .زن صفتی ساخته ی دست اساطیری تو
در قله ی کوه های نا کجا آباد غربی مغز پوکت است...
که تمام دختران شهر دست در دست هم دور ان آنیسا آنیسا بازی میکنند
تو سرت گیج نرفته ؟!بس که پاک کردی و نوشتی پاک کردی و نوشتی؟!
آخر به قبرستان رفتی تا با حلبی آب بپاشی روی صورتم
بخار میشود میرود هوااااااا...................هوا را نمیگویم!
احساس انزالی من تن زود انزال تو.چیزی که تهش میشود نزل یعنی نازل
شدی از آسمان برای من برای ما که خریم و هیچ گاه نفهمیدیم یواشکی
در تختت در اتاقت در کاغذهایت می ترسیدی و ما تو را یک لشگر قهرمان
حساب میکردیم...
نکته:همه ی نوشته های این وبلاگ مربوط به ذهن و قلم این حقیر است
در غیر این صورت منبع حتما ذکر خواهد شد.![]()
+ نوشته شده در چهاردهم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 23:35 توسط
|