دار
تمام خودم را فروختم
تا شبی میان بی رنگی دستانم
حلق آویز
در نقاشی آبرنگی شوی
تیره
بدون آنکه بدانی
مدت هاست
سایه ام را دار زده اند...
+ نوشته شده در سی ام آذر ۱۳۹۰ ساعت 0:13 توسط
|
تا شبی میان بی رنگی دستانم
حلق آویز
در نقاشی آبرنگی شوی
تیره
بدون آنکه بدانی
مدت هاست
سایه ام را دار زده اند...
به ستایش زنی که هرگز نیامده...
سال ها را در سکوت بگذران
آن زن هرگز به ستایش هایت
گوش نخواهد داد...
حرف های تا شده ام را
نگاه بسته بندی شده
و فریاد تمبر خورده ام را
ای پستچیه به مقصد نرسیده
پ.ن:داشتم دفترمو ورق میزدم اینو دیدم جزو اولین شعرام بود بر زمان اوکچولوییام![]()
چقدر چشمانت حیله های سیاه می بافند.
بندبند وجودم از آن توست.
گره های دستانمان گشوده خواهد شد وقتی که بندبند وجودم پاره شود.
آن روز تو از دور می ایستی و سرسخت شکسته شدن یک صدا در چاه وجودم
را تماشا میکنی.
لعنت به نیمکت...
لعنت به تقارن نگاه تو در من...
لعنت به...