ای آشناترین صدای جهان چقدر با تو غریبه ام.
چقدر چشمانت حیله های سیاه می بافند.
بندبند وجودم از آن توست.
گره های دستانمان گشوده خواهد شد وقتی که بندبند وجودم پاره شود.
آن روز تو از دور می ایستی و سرسخت شکسته شدن یک صدا در چاه وجودم
را تماشا میکنی.
لعنت به نیمکت...
لعنت به تقارن نگاه تو در من...
لعنت به...
+ نوشته شده در یازدهم آذر ۱۳۹۰ ساعت 23:28 توسط
|