من عاشق آن گورکن شده ام

با چشمان درخشان

 و پیکر زجر کشیده اش

هرگز به من نگاه نکرد

دستانش در جیب و سوت زنان

مرا در خاک کرد و رفت !

روزی مرا در خیابانی شلوغ ملاقات میکنی

روزی که هر دویمان خسته شده ایم

و فرار میکنیم از اشتیاق همیشگی

بگذار بروم...

آن روز برایت دست تکان خواهم داد.

سنگفرش ها حتی

زنده تر از آدم ها نفس میکشند

فقط با آن ها سکوت میکنم

پنهان میشوم  پشت چهره ام

چقدر پاییز غم انگیز است...