برق رفته است .شمع را روی میز گذاشته ایم و من و برادرم کنارش نشسته

ایم و به سوختن آن زل زده ایم چقدر  آرام می سوزد آیا تا به حال دقت کرده

اید که شعله ی شمع چقدر می لرزد؟ شاید سردش است شاید از تاریکی

می ترسد یا شاید از نگاه های مستقیم ما خجالت می کشد دلم می خواهد

او را نوازش کنم اما چه میشود کرد!

راستی من و او یک نقطه ی مشترک هم داریم من با اکسیژن زنده ام و او هم

برادرم جلویش می ایستد و با دستش شکل خرگوش در می اورد

و من با سایه ی خرگوش روی دیوار دوست میشوم اما در یک چشم به هم

زدن سایه محو میشود شعله هم همینطور زیرا برق آمده است و مادرم

مهتابی را روشن کرده

 

پ ن :این یادداشت مال بچگیام بود