خانه ات خسته از تکرار تن فاحشه ها.

چقدر این وسایل خاک گرفته اند !

مجسمه ها خواهرانم میشوند وقتی اشک های سردشان بدرقه ی راه روسپی هاست

پول خردها را از زمین جمع میکنم...یک سکه می اندازم درون قهوه ات

 تا گیر کند در گلویت .

تا من وفرش وشیر آب

نبینیم تنت لایه لایه پوست می اندازد

و مثانه ات می گندد در هوای مرطوب شب .

در حیاط خانه ات چالی میکنم به اندازه ی یک کلید وچند تارمو

من چه تلخ از خانه ات میروم بیرون

تا دیگر لبت انگشتان پایم را لمس نکند هزار بار...   .