...2
خانه ات خسته از تکرار تن فاحشه ها.
چقدر این وسایل خاک گرفته اند !
مجسمه ها خواهرانم میشوند وقتی اشک های سردشان بدرقه ی راه روسپی هاست
پول خردها را از زمین جمع میکنم...یک سکه می اندازم درون قهوه ات
تا گیر کند در گلویت .
تا من وفرش وشیر آب
نبینیم تنت لایه لایه پوست می اندازد
و مثانه ات می گندد در هوای مرطوب شب .
در حیاط خانه ات چالی میکنم به اندازه ی یک کلید وچند تارمو
من چه تلخ از خانه ات میروم بیرون
تا دیگر لبت انگشتان پایم را لمس نکند هزار بار... .
+ نوشته شده در بیست و دوم مهر ۱۳۹۰ ساعت 23:24 توسط
|