سیاه
تنهاییم رابا شعراغازکرده ام وتودران نقشی اساطیری به دوش میکشی!
کلماتم مقدس نیست به اندازه ی پیکرت به من مهربانی کن.روزی میروم و گم میشوم زیرهمان درختی
که با هم درتابستان کاشتیم...درخت گیلاس!فقط همین یک درخت را میشناسم اماخوب نیست ادم
جایی گم بشودکه کسی نمیداند!بایدکسی دنبال ادم بگردد اینطوری بهتراست.
اگرتنهاگم بشوم دیگرکسی به تو خبرنخواهد داد که من چگونه همه جا به دنبالت گشتم
چگونه خسته شدم وداستان های دوردراز سرهم کردم که اصلاشکل تونبود اما نه!
من همان کودک بازیگوش دلربای تو هستم...تنها گم میشوم تا تنها تو مرا بازیابی...
+ نوشته شده در نهم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 0:55 توسط
|