سال های دور

 

ماشینش را به هوا پرت میکرد وبا تفنگ عروسکش را میکشت

بلند میشد و هواپیمایش را دور خانه می چرخاند بعد تیر به کمانش

 میگذاشت و دیوار را نشانه میرفت وبا عجله خانه می ساخت

 وهر وقت که ازش میپرسیدی آرزویت چیست ؟

میگفت:یه لامبورگینی کنترلی .

همین بود دنیای بدون دیوار یک پسربچه که تنها غصه اش گم شدن

مداد رنگیش و تنها دروغش تخیلی زنده بود و همه چیز را درک کرده بود

حال را نمیخواست که آینده را بیابد حال را میخواست که با تمام قدرت

زندگی را تنفس کند

او میخواست فردا امروز را ... بنامد از شب نمیترسید برای اینکه یاد لولو

می افتاد از شب میترسید چون که باید میترسید

 و صورتش هفت رنگ شادی را به نمایش میگذاشت

 و بوی دور بودن از آرزوی  ساختمان های بلندرا می داد

 ونور چشمانش مرا یاد آرزویی کهنه می انداخت

کاش من هم...

 

پ.ن:این نیز بر زمان اوکچولوییام میباشد