وقتی گنجشک ها خود را دار زدند

من تلویزیون تماشا می کردم

ارام و ساکت

طرح زهرخندی در عکس کنار آیینه

عطر مخصوص من

سه روز است غذا نخورده ام

این انتظار احمقانه

روی لبه ی شب هایم راه می رود

دستانم زیر این همه بار باد کرده .

پرهای تک تک گنجشکان در حیاط

ریخته

تلویزیون را خاموش می کنم

سه روز به پایان رسیده .

حالا نوبت من است...