من تلویزیون تماشا می کردم
ارام و ساکت
طرح زهرخندی در عکس کنار آیینه
عطر مخصوص من
سه روز است غذا نخورده ام
این انتظار احمقانه
روی لبه ی شب هایم راه می رود
دستانم زیر این همه بار باد کرده .
پرهای تک تک گنجشکان در حیاط
ریخته
تلویزیون را خاموش می کنم
سه روز به پایان رسیده .
حالا نوبت من است...
اشک هام
روی بند پوتین بی رنگت
چند انگشت
یک زبان
و کمی مو
می شود سوغات تو از جنگ .
بر جسد عروسک مرطوبم در حیاط
اول چشم ها موها
بعد حلق او را می جوند
چه با شکوه است
بی جانی سیاه این بیچاره !
تیر
سکوتم شلیک شد
در مغز مرد استخوانی .
هزاران راه
مرگ باقی ست
تا برسم به خیال پوچ
کلمات تو .
فرو میروند در ناخن ها وگوش هایت .
قبل از انکه بپری
بیا دعا بخوانیم تا دیگر گورخر نباشیم .
وبه درجه ی بالاتری از حکمت برسیم .
من میخواهم مار باشم توچه؟
گرگ؟
گرگ ها دشمن اند!
گوسفند باش پر از فایده .
همه دوست دارند
خوراکش را روی گاز .
وقتی میرفتند در چشمان زن سیاه کچل
وقتی روی دنده های شمرده شده ی کودکان تاب میخوردند
میترسم که روی زردی لبهاشان مدفوع به جا بگذارند.
من از روزی میترسم که ان مگس های وحشی
دندان در بیاورند و ان ها رابخورند
من از مگس های نیجریایی میترسم.
کلماتم مقدس نیست به اندازه ی پیکرت به من مهربانی کن.روزی میروم و گم میشوم زیرهمان درختی
که با هم درتابستان کاشتیم...درخت گیلاس!فقط همین یک درخت را میشناسم اماخوب نیست ادم
جایی گم بشودکه کسی نمیداند!بایدکسی دنبال ادم بگردد اینطوری بهتراست.
اگرتنهاگم بشوم دیگرکسی به تو خبرنخواهد داد که من چگونه همه جا به دنبالت گشتم
چگونه خسته شدم وداستان های دوردراز سرهم کردم که اصلاشکل تونبود اما نه!
من همان کودک بازیگوش دلربای تو هستم...تنها گم میشوم تا تنها تو مرا بازیابی...
چشم هایم دالانی خواهدبودکه از راه ان نگاهی به وجودم بیاندازی وخرابه ای را ببینی به رنگ کاهگل
که هرطرف ان بوی یک خاطره میدهد...
همه امده اندو ویران کرده اندچه کسی خواهد امد برای ساختن؟!
چقدرامیدهایم را بشمارم وباهم جمع کنم؟چقدر در اخربگویم هیچ...
زل بزن در چشمانم وعبورکن .اشتباه کرده ای من این خرابه را این تنهایی محض را به کسی
نمی فروشم...
اینجا پراز گنج است... .
باچشمانی درخشان
وپیکرزجرکشیده اش
هرگزبه من نگاه نکرد
دستانش درجیب وسوت زنان
مرادرخاک کردورفت !
مشتی خاک
تیر
دستخط تو
ویک قمقمه
باورکن اگرنیایی هم باکی نیست.
ردپایم تنها نیست...
این خنده قل میخورد میرود در اتاق خواب می افتد روی قاب عکس پدربزرگ.
میروم دنبال خنده ام که میبینم عکس هم می خندد.
شاید خوش حالم نمیدانم !خنده ای که دیگرنیست...
لحظه ای پیدایش شدورفت.