X
تبلیغات
مرا خورده اند قبل از آنکه بپرسند چیستم!!
وقتی گنجشک ها خود را دار زدند

من تلویزیون تماشا می کردم

ارام و ساکت

طرح زهرخندی در عکس کنار آیینه

عطر مخصوص من

سه روز است غذا نخورده ام

این انتظار احمقانه

روی لبه ی شب هایم راه می رود

دستانم زیر این همه بار باد کرده .

پرهای تک تک گنجشکان در حیاط

ریخته

تلویزیون را خاموش می کنم

سه روز به پایان رسیده .

حالا نوبت من است...

+ نوشته شده در  چهاردهم شهریور 1390ساعت 16:42  توسط   | 

انفجار

اشک هام

روی بند پوتین بی رنگت

چند انگشت

یک زبان

و کمی مو

می شود سوغات تو از جنگ .

+ نوشته شده در  چهاردهم شهریور 1390ساعت 16:34  توسط   | 

شبیخون زده اند مورچه ها

بر جسد عروسک مرطوبم در حیاط

اول چشم ها  موها

بعد حلق او را می جوند

چه با شکوه است

بی جانی سیاه این بیچاره !

+ نوشته شده در  چهاردهم شهریور 1390ساعت 16:29  توسط   | 

فقط یک  کلمه

      تیر

سکوتم شلیک شد

در مغز مرد استخوانی .

      هزاران راه

مرگ باقی ست

تا برسم به خیال پوچ

        کلمات تو .

 

 

 

+ نوشته شده در  چهاردهم شهریور 1390ساعت 16:24  توسط   | 

حرف هایم تیغ اند

فرو میروند در ناخن ها وگوش هایت .

قبل از انکه بپری

بیا دعا بخوانیم تا دیگر گورخر نباشیم .

وبه درجه ی بالاتری از حکمت برسیم .

من میخواهم مار باشم توچه؟

  گرگ؟

گرگ ها دشمن اند!

گوسفند باش پر از فایده .

همه دوست دارند

خوراکش را روی گاز .

+ نوشته شده در  نهم شهریور 1390ساعت 1:21  توسط   | 

من از مگس ها میترسم

وقتی میرفتند در چشمان زن سیاه کچل

وقتی روی دنده های شمرده شده ی کودکان تاب میخوردند

میترسم که روی زردی لبهاشان مدفوع به جا بگذارند.

من از روزی میترسم که ان مگس های وحشی

دندان در بیاورند و ان ها رابخورند

من از مگس های نیجریایی میترسم.

+ نوشته شده در  نهم شهریور 1390ساعت 1:8  توسط   | 

تنهاییم رابا شعراغازکرده ام وتودران نقشی اساطیری به دوش میکشی!

کلماتم مقدس نیست به اندازه ی پیکرت به من مهربانی کن.روزی میروم و گم میشوم زیرهمان درختی

که با هم درتابستان کاشتیم...درخت گیلاس!فقط همین یک درخت را میشناسم اماخوب نیست ادم

جایی گم بشودکه کسی نمیداند!بایدکسی دنبال ادم بگردد اینطوری بهتراست.

اگرتنهاگم بشوم دیگرکسی به تو خبرنخواهد داد که من چگونه همه جا به دنبالت گشتم

چگونه خسته شدم وداستان های دوردراز سرهم کردم که اصلاشکل تونبود اما نه!

من همان کودک بازیگوش دلربای تو هستم...تنها گم میشوم تا تنها تو مرا بازیابی...

+ نوشته شده در  نهم شهریور 1390ساعت 0:55  توسط   | 

زل بزن در چشمانم این رنگ هاراجایی دیگرنخواهی یافت.

چشم هایم دالانی خواهدبودکه از راه ان نگاهی به وجودم بیاندازی وخرابه ای را ببینی به رنگ کاهگل

 که هرطرف ان بوی یک خاطره میدهد...

همه امده اندو ویران کرده اندچه کسی خواهد امد برای ساختن؟!

چقدرامیدهایم را بشمارم وباهم جمع کنم؟چقدر در اخربگویم هیچ...

زل بزن در چشمانم وعبورکن .اشتباه کرده ای من این خرابه را این تنهایی  محض را به کسی

نمی فروشم...

اینجا پراز گنج است...   .

+ نوشته شده در  نهم شهریور 1390ساعت 0:35  توسط   | 

من عاشق ان گورکن شده ام

باچشمانی  درخشان

وپیکرزجرکشیده اش

هرگزبه من نگاه نکرد

دستانش درجیب وسوت زنان

مرادرخاک کردورفت  !

+ نوشته شده در  هشتم شهریور 1390ساعت 23:50  توسط   | 

کوله بارم رابرداشته ام.

       مشتی خاک

           تیر

   دستخط تو

      ویک قمقمه

باورکن اگرنیایی هم باکی نیست.

ردپایم تنها نیست...

+ نوشته شده در  هشتم شهریور 1390ساعت 23:45  توسط   | 

میخندم خنده ای تلخ اما ارامش بخش.

این خنده قل میخورد میرود در اتاق خواب می افتد روی قاب عکس پدربزرگ.

میروم دنبال خنده ام که میبینم عکس هم می خندد.

شاید خوش حالم نمیدانم !خنده ای که دیگرنیست...

لحظه ای پیدایش شدورفت.

+ نوشته شده در  هشتم شهریور 1390ساعت 23:27  توسط   | 

گر گها زوزه میکشند.گرگها حالشان بداست.گوش بده!!!                                                      انگارکسی گله شان رادریده اینجادیگرگرگهاهم درامان نیستند.چه رسدبه بره ها!                             تیغ تیزتنهایی گرگهاراهم زخمی وخونین کرده .ازکی این بلا سردنیا امد؟نمیدانم!                         صدای ناله ی گرگها امانم رابریده!
+ نوشته شده در  هشتم شهریور 1390ساعت 21:49  توسط   | 

مراکشته اند... صدبار...
سلام!من یک خیانتکارم
پیش ازاین که دوست شویم خبرت کردم
مثل ادم معمولی .
کلاه میگذارم وروزنامه میخوانم
انگاروجودندارم
درذهنم پرنده میشوم وپروازمیکنم
شکارچی باتفنگ ...بنگ.
حالاشدصدویک بار
همه ی ما ادم خوب معمولی وصدبارمرده ایم
+ نوشته شده در  هفتم شهریور 1390ساعت 19:27  توسط   | 

دو جوجوجه ی زردولرزان.                                                                                                    دایی میگوید از المان امده اندباهواپیما.برای فروش اند.من میخندمنازشان میکنم انها میلرزند...  ارتین که یک سال هم ندارد یکی از انهاراتاحدمرگ فشارمیدهد...من اخم میکنم دایی میگوید:میتوانیم نگهشان داریم.من میترسم                                                                                    نکندایدزداشته باشند!!!
+ نوشته شده در  هفتم شهریور 1390ساعت 0:54  توسط   |