تبليغاتX
مرا خورده اند قبل از آنکه بپرسند چیستم!!
سال های دور

 

ماشینش را به هوا پرت میکرد وبا تفنگ عروسکش را میکشت

بلند میشد و هواپیمایش را دور خانه می چرخاند بعد تیر به کمانش

 میگذاشت و دیوار را نشانه میرفت وبا عجله خانه می ساخت

 وهر وقت که ازش میپرسیدی آرزویت چیست ؟

میگفت:یه لامبورگینی کنترلی .

همین بود دنیای بدون دیوار یک پسربچه که تنها غصه اش گم شدن

مداد رنگیش و تنها دروغش تخیلی زنده بود و همه چیز را درک کرده بود

حال را نمیخواست که آینده را بیابد حال را میخواست که با تمام قدرت

زندگی را تنفس کند

او میخواست فردا امروز را ... بنامد از شب نمیترسید برای اینکه یاد لولو

می افتاد از شب میترسید چون که باید میترسید

 و صورتش هفت رنگ شادی را به نمایش میگذاشت

 و بوی دور بودن از آرزوی  ساختمان های بلندرا می داد

 ونور چشمانش مرا یاد آرزویی کهنه می انداخت

کاش من هم...

 

پ.ن:این نیز بر زمان اوکچولوییام میباشد

+ نوشته شده در  هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:14  توسط   | 

شدن

 

بادبادکی می سازم

گوشواره هایش از جنس لبخند کودکانه ی تو

رهایش می کنم در پهنای آسمان زمستانی که

با دو بال خاکستریش از آغوشم پر  زد...

چشمانم را می بندم منتظر میان سبزه ها و کاکتوسهای منزویم

تا دوباره وقت آمدنش فرو بباریم در هم.

 

 

پ ن :عکس کاکتوسامو نشد بذارم

+ نوشته شده در  پانزدهم فروردین 1391ساعت 22:48  توسط   | 

تک تک سلول های بیمارت را میپرستیدم

و در هرزگی تن زمختت غرق تفکر بودم 

که خودت پرتم کردی در سطل آشغال !

وزنم کم شده غمم اضافه .زن صفتی ساخته ی دست اساطیری تو

در قله ی کوه های نا کجا آباد غربی مغز پوکت است...

که تمام دختران شهر دست در دست هم دور ان آنیسا آنیسا بازی میکنند

تو سرت گیج نرفته ؟!بس که پاک کردی و نوشتی پاک کردی و نوشتی؟!

آخر به قبرستان رفتی تا با حلبی آب بپاشی روی صورتم

بخار میشود میرود هوااااااا...................هوا را نمیگویم!

احساس انزالی من تن زود انزال تو.چیزی که تهش میشود نزل یعنی نازل

شدی از آسمان برای من برای ما که خریم و هیچ گاه نفهمیدیم یواشکی

در تختت در اتاقت در کاغذهایت می ترسیدی و ما تو را یک لشگر قهرمان

حساب میکردیم...

 

نکته:همه ی نوشته های این وبلاگ مربوط به ذهن و قلم این حقیر است

در غیر این صورت منبع حتما ذکر خواهد شد.

+ نوشته شده در  چهاردهم اسفند 1390ساعت 23:35  توسط   | 

دوستان پرشین بلاگی من نمیتونم نظر بذارم !!!

چه کنم؟!!

کمک!!!

+ نوشته شده در  هفدهم بهمن 1390ساعت 21:7  توسط   | 

می لولم در دانه های برف

که دسته دسته راه گم کرده اند

غریبم غریبند...

شهر مرا نشناخته اند هنوز...

می رقصند می رقصند

ساز آن ها نی انبان بادی ست

شرقی

می رقصم میرقصم

من برفم.

+ نوشته شده در  هفدهم بهمن 1390ساعت 20:48  توسط   | 

می روم میهمانی.

یک اختاپوس میزبان من است

به صرف جلبک گل گرفته ی ترش !

چه بپوشم؟! پولک ندارم.

عیبی ندارد لخت میروم میهمانی...

آه هدیه چه ببرم؟

دسته ای از موهایم را میکنم و میبرم برای آقای اختاپوس

شاید اینگونه مرا برای شام نخورد!!!

+ نوشته شده در  سوم بهمن 1390ساعت 16:51  توسط   | 

آقا در بست؟

کجا میروم انقدر با عجله؟!

را ه ها مرا گم میکنند

از این شهر وحشت زده میترسم

موهایم سپید...

باد می پیچد در مویم

...

رسیده ایم میدان انقلاب

بعد هم جمهوری

پیاده می شوم آقا

آزادی را دیگر بلد نیستم...

+ نوشته شده در  بیست و نهم دی 1390ساعت 21:0  توسط   | 

گومپ...گومپ...گومپ...

شاید این صدای چکش وار

فقط در ذهن من است !

بکوبید قلبم را چهارمیخ بر دیوار

... :سلام

این شاهکار قرن است.

+ نوشته شده در  بیست و یکم دی 1390ساعت 23:52  توسط   | 

این منم در تو شناور

در تو ای "خ" خیابان "ج" جمالزاده

در منفی امواج تو من وول

جیغ شش و هفت کولی بی کس

گوهردشت گوهردشت...

من قدیسه و این شهوت عفریته ی شهر

رگهای من و این پل بی عابر کور

جا ماندم وسط چین وچروک یک درد

و بساط رگ من

بی حضور تن لش گمشده ی بی رگ تو

من خودم زینت این دخترکان همه بی شهر شدم

تا در تو

در تو و پشت جمالش زاده

تکه تکه ابر شوم.

+ نوشته شده در  سیزدهم دی 1390ساعت 14:29  توسط   | 

سلول

سلول

در هر کدام از سلول هایم

مقداری از تو

زندانیست

زندانبان مرده ای هستم

که تو را گم کرده

در خود.

+ نوشته شده در  پنجم دی 1390ساعت 20:24  توسط   | 

تمام خودم را فروختم

تا شبی میان بی رنگی دستانم

حلق آویز

در نقاشی آبرنگی شوی

تیره

بدون آنکه بدانی

مدت هاست

سایه ام را دار زده اند...

+ نوشته شده در  سی ام آذر 1390ساعت 0:13  توسط   | 

لب هایت گشوده خواهد شد 

به ستایش زنی که هرگز نیامده...

سال ها را در سکوت بگذران

آن زن هرگز به ستایش هایت

گوش نخواهد داد...

+ نوشته شده در  بیست و چهارم آذر 1390ساعت 0:24  توسط   | 

پس کی به دستش می رسانی

حرف های تا شده ام را

نگاه بسته بندی شده

و فریاد تمبر خورده ام را

ای پستچیه به مقصد نرسیده

 

پ.ن:داشتم دفترمو ورق میزدم اینو دیدم جزو اولین شعرام بود بر زمان اوکچولوییام

+ نوشته شده در  هفدهم آذر 1390ساعت 0:24  توسط   | 

ای آشناترین صدای جهان چقدر با تو غریبه ام.

چقدر چشمانت حیله های سیاه می بافند.

بندبند وجودم از آن توست.

گره های دستانمان گشوده خواهد شد وقتی که بندبند وجودم پاره شود.

آن روز تو از دور می ایستی و سرسخت شکسته شدن یک صدا در چاه وجودم

را تماشا میکنی.

لعنت به نیمکت...

لعنت به تقارن نگاه تو در من...

لعنت به...

+ نوشته شده در  یازدهم آذر 1390ساعت 23:28  توسط   | 

من عاشق آن گورکن شده ام

با چشمان درخشان

 و پیکر زجر کشیده اش

هرگز به من نگاه نکرد

دستانش در جیب و سوت زنان

مرا در خاک کرد و رفت !

+ نوشته شده در  نهم آبان 1390ساعت 0:16  توسط   | 

روزی مرا در خیابانی شلوغ ملاقات میکنی

روزی که هر دویمان خسته شده ایم

و فرار میکنیم از اشتیاق همیشگی

بگذار بروم...

آن روز برایت دست تکان خواهم داد.

+ نوشته شده در  نهم آبان 1390ساعت 0:13  توسط   | 

سنگفرش ها حتی

زنده تر از آدم ها نفس میکشند

فقط با آن ها سکوت میکنم

پنهان میشوم  پشت چهره ام

چقدر پاییز غم انگیز است...

+ نوشته شده در  نهم آبان 1390ساعت 0:9  توسط   | 

من وتنهایی

تنهاییم

این جا

همه گوش هایشان را گرفته اند

و اشتباه میکنند

ومن فریادی میشوم

از جنس فلس های تو...

+ نوشته شده در  بیست و هشتم مهر 1390ساعت 8:57  توسط   | 

۱...

نمی دانم دردهایم را کجا جا گذاشته ام؟

که اینطور کورمال کورمال

در حیاط

فاحشه خانه ی پیری

سینه خیز

به دنبالش میگردم؟

۲...

باردارم

باردار دردی که

بدجور مرا زاییده

زاییدیم

وتراشید مرا

در دستان تو

که هیچ گاه آدم نبودی

۳...

انگشت مردی

در مغزم می چرخاند

تاته

درد گرفته

آن جایی که نامش خداست !

+ نوشته شده در  بیست و هشتم مهر 1390ساعت 8:54  توسط   | 

تکه تکه ات میکنم

هر تکه ات به دست دخترانی

با چشمان پولکین و تن ماهی وار .

که ناخن هایشان

در موی گندیده ات گیر کرده

و تنها تکه ای که از تو

برایم باقی ست

عوعوی سگی میشود

در شب ترسناک کوچه ام .

+ نوشته شده در  بیست و ششم مهر 1390ساعت 23:51  توسط   |